بیدارم، اما دنیام نیمه خوابه

پایان داستان

بالاخره زحمتام نتیجه داد و پذیرش گرفتم.
برای من پذیرش گرفتن سخت بود، چون رشته کارشناسیم ربطی به رشته ای که میخواستم پذیرش بگیرم نداشت
درواقع رزومه مربوط چندانی نداشتم براش.

جای بهتری میخواستم پذیرش بگیرم ولی خوب اینجا هم خوبه.
هدف گذاری میکنم برای دکتری جای بهتری برم. ایشالا.

بعضی ها فکرش رو نمیکردن برم. بعضی ها هم هوامو داشتن.

ممنون از هر دو گروه که تمام حرفاشون برام انرژی بخش بود! 

دلنوشت 05

تصمیم گرفتم یکم متفاوت بنویسم.
تصمیم گرفتم یکم متفاوت فکر کنم.
تصمیم گرفتم یکم متفاوت عمل کنم.

این سه جمله رو یکمی زمان لازم داشتم تا بهشون برسم و بنویسمشون.
تصمیم گرفتم لحظات و روزهای خوب زندگیم رو بیام و بنویسم.
تصمیم داشتم که روز های بد رو هم بنویسم ولی 
تصمیم گرفتم که خاطراتم رو با روزهای خوب زندگیم پر کنم.

5 اسفند سال 1394، یه روز خوب بود برام. خوشحال بودم.
زندگیم آروم بود و بدون تشویش. امروز 7 اسفند سال 1394 هم با دوستان رفتم رای دادم و بعدش کلی پیاده رفتیم و خوب بود.
راستی گوشی جدیدم رو هم خریدم. خیلی دوستش میدارم 

کارهای پذیرش هم دنبالش هستم. منتظر ترجمه مدارک هستم که بفرستم برای یکی دوجا.
بعضی وقتا فکر میکنم که برم اونجا درسو بخونم بعدش چکار کنم (چون هدفم برگشت نیست).
ولی اینو مطمئنم که یکی از درست ترین کارهای توی زندگیم رو دارم انجام میدم.

یوزر و پسوورد این وبلاگ رو هرگز از یاد نبردم، با اینکه خیلی جاهای دیگه حساب کاربری دارم و با یوزر و پسوورد متفاوت.
به خودم گفتم تصمیمای مهمی که میگیرم رو بیام اینجا بنویسم با دلیلش،
تا هروقت به شک افتادم بیام ، بخونم، مصمم بودن اون موقع یادم بیاد و دلم از تشویش و نگرانی دربیاد.

فکر میکنم راه حل خوبی برای درگیری های ذهنی باشه.
امتحان کنید شما هم.

فصل جدید

سلام.

فصل جدیدی از زندگیم داره شروع میشه.
از همه نظر.

پ.ن: درگیر یه سری کار هستم. دوباره شروع میکنم به نوشتن.
پ.ن: به دعای خیر دوستان نیازمندم.

دل نوشت 04

امروز بعد از چند سال خواستم دوباره حرف بزنم.
با یه نفر.
کسی دور و برم نبود، یاد اینجا افتادم.

همیشه اونطوری که میخوایم زندگیمون پیش نمیره.
ولی شاید بشه کمتر نسبت به مسیری که دلمون میخواد بریم، انحراف داشته باشیم.
ی اراده محکم لازمه که این اتفاق بیفته.

این چیزیه که من الآن بهش نیاز دارم.
یک ماه دیگه نتیجه چند سال تلاشم مشخص میشه.
خدا کنه نتیجش خوب بوده باشه.
اما برای این خان آخری زیاد تلاش نکردم. خدا کنه مثل خان های دیگه خوب بشه.

دیگه نمیدونم برای برآورده شدن آرزوهام چیکار باید بکنم...

دل نوشت 03

شب یه عالمه حرف داره.
اصلا مطمئن نیستم که این حرفایی که میزنم حرفای خودم باشه.
انگار شب که میشه، یعنی درواقع بامداد (!)، یه چیزی تو گوشم حرف میزنه و من باید بنویسم.
برای همین میگم شب یه عالمه حرف داره.
البته این حرف فقط من نیست.خیلی های دیگه هم همین عقیده رو دارن.
اما نمیدونم کسی هم اینارو میخونه یا نه؟
شاید منم از اونایی باشم که وقتی زنده هستن کسی بهشون اهمیتی نمیده.
فک کنم باید حتما از این دنیا برم تا یکی بیاد و یه چیزی از من سرچ کنه و بخونه.
شایدم مثل همه کسای دیگه ای که مردن و دیگه نیستن، حرفام،
توی وایبر و شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته بشه.
از کجا معلوم؟

جمعه بازم میرم به همون تنهایی خودم. اما مطمئن نیستم که تنهای تنها باشم!
یه نفر دیگه از دوستامم اونجاس که اصلا درباره این موضوعات باهاش حرف بزنم، یا اینکه جلوش بروز بدم.
اما ممکنه بعضی وقتا خونه نباشه.

هر کسی یه گوشه ای یه جای خلوت برای خودش باید داشته باشه.

دل نوشت 02

دلم برای حصرتامون میسوزه.
از اینکه تو بچگی بهمون میگفتن میخوای چیکاره بشی؟
ما هم با افتار میگفتیم یا دکتر یا مهندس.
میگفتن چرا؟
میگفتیم چون میخوایم برای جامعمون مفید باشیم.
ولی...

ولی کو جامعه ای که جوانانش رو بخواد؟
کو جامعه ای که برای همه جا داشته باشه؟
مُرد اون جامعه ای که برای آرزوهای همه جا داشت.
رفت اون جامعه ای که برای آینده ی بچه هاش برنامه داشت.

مدرسه ای که به جای یاد دادن حس نوع دوستی، بیشتر روی قوی کردن حس حسودی بچه ها کار میکنه.
دانشگاهی که به جای یاد دادن حرفه ای به بچه ها، محلی برای زر اندوزی یه عده شده و همه چی یاد میدن به غیر از یه حرفه.

مُرد اون جامعه ای که میخواستیم براش مفید باشیم.
مُرد...

دل نوشت 01

تنهایی رو این روزا بیشتر دوست دارم.
درسته تو تنهایی عملا کار مثبتی نمیکنم، اما حد اقلش فکر میکنم.
به آیدنم که نمیدونم قراره چجوری پیش بره.
اصلا پیش میره یا نه!
تنهایی رو بیشتر تو تاریکی دوس دارم.
بهتر میشه فکر کرد و حواس آدم به چیز میزای اطرافش پرت نمیشه.

هوام یخورده سرده و پنجره رو باز گذاشتم این هوای مونده بیرون بره.
این یه بادیم به کلّم میخوره.
معلوم نیست تا کی این تنهایی ادامه پیدا کنه، ولی چیزی که معلومه اینه که،
عمرش زیاد نیست.

فردا باید برگردم به همون شلوغ پلوغیای همیشکی، که به عالمه تنهایی تو پس زمینش هست.
چیزی که هیچکس دوس نداره. جتی منی که تنهایی رو دوس دارم.
یه جورایی توش غرق میشی و نمیفهمی چجوری زمان میگذره، حتی نمیشه توش فکر کرد.

کم کم دارم به آخرای دوران خوش دانشجویی میرسم.
درسته بیشتر اوقات برای اومدن به این تنهایی و تاریکی از دانشجو بودنم استفاده میکنم،
اما بازم دوسش دارم.

چند ماه پیش فکر نمیکردم که این آیندم باشه، اما جالا میدونم که تا سال بعد همین موقع همینجوری میمونه.
تنها فرقش میتونه این باشه که دیگه این تنهایی و تاریکی رو ندارم که بهش پناه ببرم.

رویا، نه! واقعیت...

داره کم کم وقتش میرسه.
چند روز پیش خیلی خبر خوب شنیدم!
خبرایی که برای رسیدن به هدفم مصممترم کردن.
باعث شدن که بدونم راهم درسته و باید تلاش کنم.
خوشحالم که دارم به هدفم میرسم.

++++++++++++++++++++++++++++

دیروز با یکی از دوستام رفتم اصفهان.
خوش گذشت. ممنونم ازش.
بالاخره ی فرصت اتفاق افتاد تا یه بادی به کلم بخوره! البته یه باد ی روزه! :)

++++++++++++++++++++++++++++

پ.ن : امیدوارم حال همه خوب باشه. :)

رویا

دارم کم کم به لحظه ی عمل میرسم!
جایی که باید برای رویاهام وارد عمل بشم!

خدایا توکل به تو...

عذر خواهی

ببخشید.
چند وقتیه درگیر یه سری کارا هستم. نرسیدم آپ کنم.
ایشالا به زودی برمیگردم. :)

ایمان

بعضی وقتا اونقدر به هدفی که داری ایمان داری که اصلا به نرسیدن به هدف فکر نمیکنی!
جلوی هر سدی و هر دیواری که تو مسیرت باشه قرار میگیری و خوردش میکنی تا به هدف برسی.
با هیچ حرفی دلسرد نمیشی و دلت برای اونایی که دلسردت میکنن میسوزه.
پیش خودت میگی اینا توانایی هایی که خدا بهشون داده رو نمیبینن!

اما خود من...

اما بعضی وقتا میرسه که به جایی میرسم که نمیدونم دارم چیکار میکنم.
همش با خودم میگم این همون راهی بود که انتخابش کرده بودم...
این همون راهی بود که پیشرفت رو توش میدیدم...
چرا اینطوری شدم؟
چرا دیگه جلو رو نمیبینم؟
چرا دارم دلسرد میشم؟
چرا فکر میکنم به آخر این راه نمیرسم؟

دیگه چیزی بهم اون قوت قلب اولیه رو نمیده!
یه سری حرفا رو دلم مونده اما نمیدونم از کجاش بگم...
یه سری فریاد ها هست که باید بزنم...

نمیخوام تا آخر عمر، حسرتش به دلم بمونه...

خدایا کمکم کن تا به هدفم برسم...نمیدونم چیکار باید بکنم....راه رو گم کردم...
خدایا یه نشونه جلو پام بذار که بدونم دارم راه رو درست میرم...

بدبخت

بدبخت ترین قشر جامعه دانشجو ها هستن.
قبول دارین؟

رویا

آدم خوبه رویا داشته باشه برا خودش!
من رویا رو ی آرزوی بزرگ معنی میکنم!
اصلا مگه پیدا میشه کسی که رویا نداشته باشه؟
کاش از اولش برای رویام تلاش میکردم، نه این دم آخری!
البته هنوز هم میتونم بهش برسم! ولی اگه از اول تلاش کرده بودم؛
الآن کارم آسون میشد!

تو به رویاهات رسید؟

نگهبان

تا الان بیدار موندم چون تا ساعت 9 شب خواب بودم و الآنم خوابم نمیبره!!
از بیکاری نشستم دارم به درصد دانلود فیلمی که دارم دانلود میکنم نیگاه میکنم.. 

این نگهبان ها که تو کوچه ها میگردن و سوت میزنن، اسمشون چیه؟
یکی از همون ها الآن داشت سوت میزد؛
من با خودم گفتم واقعا چه کار سختی دارن؟!
یهو یکی بیاد و دخلشونو بیاره چی؟
خدا حفظشون کنه واقعا!


هم خوب؛ هم بد!

احساس آدما رو میگم..
احساس هم خوبه هم بد!
آدم احساسی رو بیشتر مواقع خر فرض میکنن و ادمی رو که احساس نداره رو بدجنس!
هیچ حد وسطی هم اینجا وجود نداره هااا!
یعنی یا احساساتی هستی یا بی احساس!

این طالع بینی ها رو که میخونیبیشتر مواقع درست از آب درمیاد..
من متولد تیرم! یکی از خصوصیات متولدین تیر هم همین احساساتی بودن شدیده!
خب گناه من چیه که تو این ماه به دنیا اومدم؟
احساساتیم!
همین هم باعث میشه خیلی جاها ضربه بخورم!
مثلا برای کسی دلم میسوزه که میدونم بهم بدی کرده و بدی هم میکنه!
برای همین میگن من ساده لوحم و زود باور...

بعضی ها حقارتشون رو با تخریب دیگران زنده میکنن!
برای این قشر هم خیلی دلم میسوزه!

نمیدونم چرا بعضی از مردم با محبت و احساس بیگانه ان!
چرا نمیفهمن که با احساس زندگی خیلی بهتر میشه!
شعار نمیدم که میتونیم دنیا رو گلستون کنیماااا...فقط تو رفتار روزمره یکم احساس هم به خرج بدن چیزی کم نمیشه ازشون.

شایدم فکر میکنن که اگه احساساتشون رو نشون بدن مردم اونا رو خر فرض میکنن.

در هر صورت بعضی وقتا از خودم متنفر میشم که چرا احساساتیم...بعضی جاها هم خدا رو شکر میکنم که احساساتی هستم!

تو چجوری هستی؟

Weblog Themes By Pichak

(تعداد کل صفحات:11)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

نویسندگان

نظر سنجی

اونایی که دانشجو هستن، اگر بتونید برای تحصیل برید خارج، مثلا کانادا یا آمریکا، میرید یا نه؟






درباره وبلاگ


مهندسی مکانیک میخونم...در حال گذراندن ترمای وسط رو به آخر هستیم! :دی
طراحی گرافیک و مجله و ترجمه هم میکنم.
سفارشی داشتین، میتونم براتون انجام بدم.

آمار سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

كد موسیقی برای وبلاگ

  • میوه ها
  • تب یکم
  • کارت شارژ همراه اول
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات